در حال تماشای تصویری از رویا و آرزوهای خود
بودم، هیجانی آغشته از شوق، لذت و البته ترس از آینده تمامی وجودم را تسخیر کرده بود، حواس پنجگانه در
یک خیال محو شده بود، اگر در آن لحظه اتفاقی می افتد نه خودم می خواستم و نه اصلن
می توانستم آن وضعیت را ترک کنم. وضعیتی که آدمی را غافل می کند از هر چیزی که ممکن است به او نزدیک شود و امنیتی که با
هزار زیرکی و تجربه برای بودن خود ساخته است را در یک آن ویران سازد. اما نه، همیشه
این طور نیست، گاهی ممکن است باعث و بانی رشد و فهم او شود. چه کسی می داند؟
دستی از پشت سر چشمانم را گرفت، زبری انگشتان و
سنگینی کف دست ابر زیبا و سفید خیالات را تکه
تکه کرد. مغز با سرعتی باور نکردنی از روی
مشخصات کف دست خاطرات گذشته را ورق زد و چهره تمامی افرادی که در طول زندگی ام
بودند یک به یک از جلوی حافظه عبور کردند. زیرهرعکس برچسبی از مشخصات به همراه
تصوری ازاحساس نهفته است. چه زود فراموش و کهنه می شود عکس ها به موازات فرسودگی
من و چه آدم های نمایان می شوند از پشت این غبار گذشته. وه، چه آدم های در زندگی
ام بوده اند آدم های خوب، بد، زشت. آدم های که به ناحق نارو زده اند، دروغ گفتند و
مرا به نیستی بردند و چه انسان های شریفی که از من حمایت کردند، نوازش کردند و مرا
به هستی خود هدایت نموده اند. اما نه، شاید تمامی این صفت ها زاییده تصورات باشد
در حد دانایی من. چرا نمی شود فهمید چه کسی خوب است و چه کسی بد!؟ چرا نمی شود
فهمید آن کسی که به ظاهر بد است در اصل خوبی است برای رسیدن من به بلوغ، کمال و
رستگاری و آن خوب چه راحت مرا محدود کرده است به خوش بودن در ظواهر و صورتک های تکراری؟.
چه کسی می داند؟
صدای در کنار گوشم پچ پچ می کند: "سلام، سلام،
اگه گفتی من کی ام". صدایی همراه با شوق و محبت که مختص فقط همان لحظات اولیه
دیداراست. جرقه ای کوتاهی از رسیدن دو آشنا. شاید برای ما ایرانی ها که می گویند احساسی
تر هستیم هیجان انگیزترهم باشد!. فشار دست بر گونه هایم بیشتر می شود. استرس جواب
ندادن به سوالات و حل نکردن معما همیشه از دوران کودکی تا به حال در من بوده است. اینبار
ذهن با شتابی بیشتر به حرکت می افتد، این بار می خواهد از روی صدا هویت ناشناخته ای
را تشخیص دهد. چه کسی به دفتر کارم آمده
است؟ کیست که آنقدر نزدیک است؟ آنقدر صمیمی؟ آنقدرمشتاق؟ و ....
دیگر در این محدوده سنی حوصله فکر کردن، انتظار
و بازی های بیست سئوالی را ندارم. سعی می کنم ظاهر خندانم را حفظ کنم و با لحنی از
عجز و خواهش بگویم " نشناختم، حافظه ام ضعیف شده است، خیلی مشتاقم بدانم کیستی!؟"
سعی می کنم دستهایش را باز کنم خودش هم با کمی ناز کمکم می کند. سر که بر می
گردانم چهره اش نمایان می شود، از دوستان و همکلاسی دوران دبیرستان بود، بیشتر از ده
سالی می شود ندیدم اش، چهره اش زیاد تغییر نکرده ولی برای خودش مرد بزرگی شده است،
دو تا بچه دارد و به تازگی دکترای اش را گرفته، ما دو نفر دوست های صمیمی بودیم، در
مشکلات یار و یاورهمدیگر بودیم. شخصن علاقه زیادی به او داشتم، او برای من فردی
دوست داشتنی و جزء آدم های خوب درجه بندی شده بود.
خیلی حرف ها و خاطرات برای گفتن داشتیم. گفت و
گو از خاطرات شیرین مدرسه، دعواها، مسخره کردن ها شروع شد. به دنیای کودکی خود رفتیم و برای انجام
بازی گوشی ها واعمال مان هزار دلیل و منطق می آوردیم. درلایه های گفتار وعقایدیش عقلانیتی
بود که از او مردی پخته، بالغ و روشنفکر را برای من نمایان می ساخت. نشان می داد به
طول دانش، علم و مدارکی که در این مدت کسب کرده ارتفاعی از بینش، خرد و معرفت را
هم پیموده است.
گفت و گو طولانی شده بود، به خانه دعوت اش کردم.
جواب داد " در فرصتی دیگه مزاحم می شوم". آخرین لحظات ملاقات بود که دستم
را به محکمی گرفت و گفت " یادت هست در آزمون استخدامی.... شرکت کرده
بودیم". 15 سال از آن ماجرا می گذشت
ومن فراموش کرده بودم. ادامه داد " اون موقع نمره اول رو تو اوردی ولی در
مصاحبه و گزینش رد شدی، اون روز باعث و بانی رد شدن تو من بودم، با نفوذ و قدرتی
که یکی از بستگانم داشت بجای تو من رو معرفی کردند، خیلی وقته که می خواستم بهت بگم، اعتراف کنم، عذاب وجدان
داشتم، اما جرات اش رو نداشتم، نمی توانستم، تو یکی از بهترین دوستام بودی، در
خیلی جاها کمکم کردی ولی وقتی در شرایط بودن و نبودن و انتخاب قرار گرفتم حس
خودخواهی و نفع گرائی من، تو رو قربانی کرد. پیش خودم می گفتم اون که وضع مالی خوبی داره، تازه استعداد و هوش
اش هم بهتره از منه، می تونه بره یه اداره دیگه قبول بشه، یا یه شرکت خصوصی تاسیس
کنه، تازه می تونه بورس تحصیلی هم بگیره، حالا یه پاپوش کوچولو که ایرادی نداره و ..."
حرف هایش ادامه داشت ولی گوش هایم دیگر نمی شنید،
حواس پنجگانه ام در تصوری جدید دوباره محو
شده بود، ذهن داشت تمامی فرضیه ها، تئوری ها و تجربه ها را کنار هم می چید. افکاری
که به من می کفت "چه آدم های خوبی که نمی دانستی در اصل دشمنانت هستند، گرگی با
لباس گوسفند، راهزنی که چمدان ات را و تمامی توشه ات را خالی کرده است، کم نبودند
آنهای که مسیر حرکت ات را کج کردند،عوض کردند و متوقف. اما نه، شاید همه این ها لازم
بود! چه کسی می داند آدم خوب و بد کیست؟ چه کسی می داند کدام اتفاق درست است؟ چه
کسی می داند کدامین راه درست است؟ چه کسی می داند سرنوشت چگونه و توسط چه کسی رقم
می خورد؟ چه کسی می داند؟
فشار دست هایش محکم تر و گرم تر شده بود. احساس
شرمندگی می کرد اما مثل آدمی که باری از دوش شان افتاده احساسی از رهایی و خوشحالی داشت.
از اعتراف دوستم ناراحت نشدم برعکس حسی از سبکی،
رهایی و خوشحالی در من ایجاد شده بود (نکند اینها نشانه عاشق شدن است!) با خوش
روئی و لبخند گفتم " بی خیال، از این ماجرا خیلی وقته گذشته، آره یادم هست
اون موقع ها در به در دنبال کار می گشتم، خیلی جاها رفتم به خیلی ها رو زدم ،
خواهش کردم، التماس کردم، خودم رو کوچیک کردم ولی نشد که نشد. ازهمه چیز و همه آدم
ها شاکی بودم، شاید اگه اون موقع می فهمیدم با همین مشت می کوبیدم به صورتت. اما
امروز به این چیزها فکر نمی کنم، برام این مسائل اهمیتی نداره، سعی می کنم دنیا رو
همان طوری که هست بپذیرم. توهنوز، دوست خوب من هستی و خواهی بود. ای کاش کمی از شجاعت
تو در من هم ایجاد بشه، شهامتی که به من توان بده ، نیرو بده که بتونم بروم پیش همه اون هایی که در حق شون بدی کردم، زانو
بزنم و ..."