ﻣﺜﻞ ﻋﻘﺮﺏ

ﻣﺎ ﺭﺍ ﻣﺜﻞ ﻋﻘﺮﺏ ﺑﺎﺭ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺍﻧﺪ؛ﻣﺜﻞ ﻋﻘﺮﺏ!
ﻣﺎ ﻣﺮﺩﻡ ﺻﺒﺢ ﮐﻪ ﺳﺮ ﺍﺯ ﺑﺎﻟﯿﻦ ﻭﺭﻣﯽ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﺗﺎ ﺷﺐ ﮐﻪ ﺳﺮ ﻣﺮﮔﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﯾﻢ، ﻣﺪﺍﻡ ﻫﻤﺪﯾﮕﺮ ﺭﺍ ﻣﯽ ﮔﺰﯾﻢ. ﺑﺨﯿﻠﯿﻢ ،ﺑﺨﯿﻞ! ﺧﻮﺷﻤﺎﻥ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ ﮐﻪ ﺳﺮ ﺭﺍﻩ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺳﻨﮓ ﺑﯿﻨﺪﺍﺯﯾﻢ؛ ﺧﻮﺷﻤﺎﻥ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ ﮐﻪ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﺧﻮﺍﺭ ﻭ ﻓﻠﺞ ﺑﺒﯿﻨﯿیم. اگر دیگری یک لقمه نان داشته باشد که سق بزند، مثل این است که گوشت تن ما را می جود. تنگ نظر و بخیل. بخیل و بدخواه. وقتی می بینیم دیگری سر گرسنه زمین می گذارد، انگار خیال ما راحت تر است. وقتی می بینیم کسی محتاج است، اگر هم به او کمک کنیم، باز هم مایه ی خاطر جمعی ما هست. انگار که از سرپا بودن همدیگر بیم داریم! نمی دانم؛ نمی دانم چرا این جوری بار آمده ایم، ما مردم! انگار که درد خودمان را با مرگ دیگران می توانیم علاج کنیم، ما؛ آن هم با مرگ ذلیل تر از خودمان! میان باتلاق گیر کرده ایم، اما خیال می کنیم چاره ی کارمان این است که دیگران هم، دیگرانی مثل خودمان، در باتلاق گیر کنند و بمیرند! این دیگر خیلی حرف است که ما مردم برای خودمان این قدر بخیل هستیم و برای دیگران آن قدر سخاوتمند! ما چه جور مردمی هستیم آخر؟! 
"کلیدر / محمود دولت آبادی"

صبح بخير

ديگر كسي نيست كه صبح بخير بگويد، سلامتي بخواهد و با صحبت هاي محبت آميز خود پيام شادي را در زندگي ام جاري سازد. اين مسائل باعث شده است اين روزها نوعي خسته گي و شايد افسردگي در بودن، در زندگي و بهتر بگويم در وجود خودم حس می کنم.

يه زماني خودم را مبارز، قوي و توانمند مي پنداشتم كسي كه براي بودن، براي بهتر بودن، انسان بودن مي جنگد و با واژه هاي زندگي مي كردم از جنس موفقيت، تعالي، كمال، جاودانگي، انسانيت و از اين قبيل شعار هاي  ايده ال. ولي حالا نوعي ترس، بي خيالي، سنگيني، نرسيدن و پوچي در من سايه افكنده است. اين روزها جرئت و جسارتي كه براي عبور از خط قرمزها براي خود ساخته بودم تبديل به كابوسي از نتوانستن ها و بي فايدگي ها تبديل شده است. در عضلاتم در شانه هايم نوعي كوفتگي احساس مي كنم كه به آن قسمت از تنبلي وجودي كه از كودكي با خود حمل مي كنم كمك مي كند تا از انجام كارهاي ساده روزمره اجتناب كنم.  كم كم دارم به اين وضعيت عادت مي كنم، و آن را خوشايند خودم مي دانم، احساسي كه مي گويد زندگي يعني همين! زمان هاي كه به آن مي توان از روي ناچاري و لاجرم تسليم گفت!

 اما انگار درونم اين وضعيت را نمي خواهد، پيام شروع دوباره را پژواك مي كند، امید مي دهد و وقتي از من چيزي نمي بيند مي گويد: كسي خواهد آمد، دستانم را خواهد گرفت، شانه هايم را نوازش خواهد داد و خستگی را به رهایی تبدیل خواهد کرد و دوباره تمامي واژگان اميد بخش، زندگي، محبت و عشق در من خروش برخواهند خواست.

به امید دیدار

شاخه های امید

بر سر شاخه های امید، میوه های هست به نام آرزو

به پايش می نشینم

تا بشكفد شکوفه هايش

میوه اي خواهد آمد که خوشمزه تر از امروز است 

 فصل ها از مدار تخیل می گذراند

و من همچنان با باد، كرم و كودك درگيرم

شاخه هنوز خالي است

زمستان من طولانی است 

 عمر كوچك من هنوز باقي است


صندلی

همان ابتدای ورود متوجه شدم که باید از اصل فشار استفاده کنم. طبق یک غریزه قدیمی تمام نیروهای درونم را جمع کردم، عضلاتم را سفت کردم  و با قدرت هل دادن و کلمات جادویی "ببخشید، ببخشید" توانستم جایی در جمعیت سر پا ایستاده اتوبوس واحد باز کنم، هرچند دلم می خواست یک صندلی خالی و راحت داشته باشم ولی به یک آویز کثیف نخ نخی شده رضایت دادم.

روز خسته کننده ای بود، برای انجام کارهام مجبورشده بودم کلی این اداره و اون اداره بروم و به یاری هزار ترفند و شگرد کلامی و غیر کلامی یه جورایی رضایت مسئولین مرتبط را جلب کنم، در این وضعیت مهمترین اصل زودتر به مقصد رسیدن و استراحت است، اصلی که در برابر آن باید خیلی چیزها را تحمل کنم و خیلی از شرایط را بپذیرم!. اما گاهی ذهن این چیزها را نمی پذیرد و به یک گفتار قاب شده در خاطرات رضایت نمی دهد. او وقتی جسم را در وضعیتی از خستگی و ایستادگی دید با سرعت و شتابی باور نکردنی به کمک اش شتافت و با دقت و وسواسی عجیب به بررسی مسافران و صندلی های پرداخت که در هر لحظه و در هر ایستگاه ممکن است خالی و پر شوند. به فرمان او بود که یکباره چهره و فرم ایستادنم همانند آدم های مظلومی شد که با نگاه ملتمسانه می خواهند حس انسان دوستانه آدم دیگری را برانگیزند و مرد مهربانی را پیدا کنند تا از روی دلسوزی بگوید "آقا شما خسته اید. بفرمایید، سر جای من بنشینید". اما هیچ کس اعتنایی نکرد!. هیچ کس دلش برای کسی که در شکل و شمایل اش ایرادی نیست نمی سوزد. آدمی تا آه نکشد، تا فریاد نکشد، تا خودش را نیازمند نشان ندهد کسی به داد و درد او نخواهد رسید.

 به خودم گفتم "ای کاش صاحب منصب مشهوری بودم و سری در این سرها داشتم، آن وقت به محض ورود کسی مرا می شناخت و با افتخار جایگاه اش را به من می داد و شاید این جماعت نشسته و در فکر فرو رفته به خروش می آمد و صحنه های زیبا و طبیعی از رقابت و درگیری آدمی در اهدا جایگاه شان به نمایش گذاشته می شد". اما این هم نشد، آهی کشیدم و به فرصت ها و موقعیت های از دست رفته ای که می توانست از من شخصیت معتبر و قابل قبولی برای این اجتماع بسازد حسرت خوردم و در افسوس از دست دادن ها و تکرار واژه "ای کاش " زمانی را به "آه" کشیدن و مرور خاطرات قدیم گذراندم.

وقتی دیدم سربازی با نشان درجه صفر بر دو دوشش خیلی راحت و بی خیال بر روی کف اتوبوس نشسته، به خودم گفتم "ای کاش نگران لباس و شلوارم نمی شدم و کف همین اتوبوس و به دور از هرگونه قضاوت دیگران جای پیدا می کردم و می نشستم". هیچ بودن مقام خوبی است، نه با کسی کاری داری و نه کسی با تو کاری دارد نه بدنبال تصاحب چیزی هستی و نه کسی بدنبال تصاحب تو. دیگر نیازی نیست ذهن کوچک من کلی وقت و انرژی برای پیدا کردن یک  جایگاه رفیع و بلند صرف کند. به خودم گفتم" آیا می توان هیچ بود؟ آیا می توان خاکی بود؟ می توان خالی بود!؟"

متوجه شدم برای تصاحب صندلی، افکارم ترفندها و تجربیات فراوانی می داند، چیزهای می داند که تا به حال در مخیله ام نبوده و یا با این جزییات دقیق لیست نشده. اینجا بود که به توانایی ذهن برای بقاء خود ایمان آوردم. ازخودم پرسیدم " آیا دیگران برای تصاحب صندلی این چنین تلاش می کنند؟ آیا دیگران مثل من فکر می کند؟ آیا شهوت تصاحب صندلی یک غریزه همگانی است؟" به صرافت افتادم و به خودم گفتم: " نه، مگر می شود، انسان عاقل تر از این حرف ها است، در انسان چیزهای هست که او را به سوی کمالات و معرفت می برد، او میداند که در هر ایستگاه مسافری می آید، مسافری می رود، صندلی خالی می شود، جایگاهی برای اش باز می شود و مهمتر از همه می داند که بالاخره ایستگاه ها تمام خواهند شد و سر آخر اتوبوس به خط پایان اش خواهد رسید!.

هر چه می گذشت خسته تر و کلافه تر می شدم، چاره ای نداشتم بجز امید دادن و گفتن جملات مثبت و معروف بزرگانی که تاکنون خوانده و شنیده بودم. وقتی پندها و نصایح به پایان رسید و شرایط ماندگاری سخت و سخت تر شد، دیگر امید رفته بود و من ماندم و کوله باری از خستگی و ایستادگی بیهوده. اما در همین وضعیت جملاتی از درونی ترین و قدیمی ترین غرایز آدمی خلق می شود که بر اساس فهم و ادبیات آدمی متفاوت است و سهم من این بود که با قاطعیت بگویم " دیگر بس است، باید این حباب شرافت و انسانیت را بترکانم، باید این باور را بشکنم، باید قوی باشم، باید مثل گرگ باشم، باید حواسم باشد که اگر صندلی خالی شد با پررویی و قدرت تصاحب اش کنم، اگر کسی حرف زد صدایم را کلفت کنم و بگویم نوبت من است، مال من است، خیلی وقت است در  نوبتم! اگر جرات کرد و جلوی ام را گرفت درگیر شوم، با مشت تو دهنش بزنم و به او نشان دهم که چه آدم قلدری و قوی هستم! ". تو همین اوضاع و احوال درگیری و تخیلات بودم که بالاخره جایی خالی شد، نگاه حریصانه ای به صندلی کردم ولی ترس، خجالت و شاید حجب و حیاءای که از کودکی آموخته بودم به سراغم آمد، مکث کردم، نگاهی به تک تک مسافرانی که مثل خودم سرپا بودند انداختم، چشام به مرد میانسال و قد کوتاهی که از نظر مسافت اندکی نزدیکتر به صندلی بود افتاد، شاید نگاهم ملتماسانه بود و شاید در درون آن مرد قد کوتاه خاطرات و باورهای گذشت که باعث شد مثل آدم های که مالک چیزی هستند و می خواهند دارای شان را ببخشند گفت " بفرماید شما بشینید". نمی دانم چرا بر خلاف آخرین گفتار و نتایج ام قیافه آدم خوب ها را به خود گرفتم و با مهربانی جواب دادم " نه آقا، خواهش می کنم، شما بفرمایید". ولی دوباره اصرار کرد " بفرمایید، بشینید، من دو ایستگاه دیگه پیاده می شوم " چند نفری که با فاصله اندک دورو ور ما ایستاده بودند نگاه های معنی داری به من، مرد قد کوتاه و صندلی خالی کردند. درهمان لحظه یه حسی به من گفت " آدم خوب، تا یکی از اینها مدعی نشد زود برو روی صندلی بتمرگ، دیگر نباید این فرصت را از دست بدهی" و من بدون اصرار و تعارف بیشتر و شاید ترس از رقبا بالاخره توانستم صاحب یکی از این صندلی ها بشوم!.

روی صندلی که نشستم نفس عمیقی کشیدم و با حسی از موفقیت گفتم "به آرامش رسیدم، همه چیز اینجاست، همه چیز پیدا است و دیگر همه چیز برای من دست یافتنی است!" در یک لحظه احساس بی نیازی کردم گمان کردم به همه خواسته هایم رسیده ام. از پنجره موقعیت بیرون و مسافتی که تاکنون طی کردم را سنجیدم، از تماشای چهره خندان با گونه های سرخ شده جوان بغل دستی ام که با حرارتی خاص و آتشین به واسطه فقط یک تلفن همراه به طرف مقابلش اظهارعلاقه وعشق می کرد لذت بردم، او بدون توجه به من و کسانی که ممکن است در آن محدوده باشند از کلمات و واژه های استفاده می کرد که حس دوباره زاده شدن و محبت را در من زنده  کرد. با دیدن نوجوانی هدفون به گوش که چشمانش را تنگ و بسته می کرد و با ریتمی خاص سرش را به این طرف و آن طرف حرکت می داد شاد شدم. با دیدن چروک های روی صورت دو پیرمردی ایستاده که با یک دست شان آویز را محکم چنگ زده بودنند و با حرکت و اشاره دست دیگر از معرفت و خوشی های قدیم با حرص و حسرت حرف می زدنند به آینده مبهم خود اندیشیدم. در بین افراد ایستاده مرد میانسالی بود که دختر بچه کوچکی را در بغل داشت او با هر شتاب و ترمز اتوبوس تعادلش به وضع خطرناکی بهم می خورد، دیدن این نوع صحنه ها  توجه آدمی را جلب می کند، دلم برای اش سوخت، می خواستم بلند شوم و صندلی که به سختی بدست آوردم را به او بدهم. اما خستگی، انتظار و تلاشی که برای رسیدن به این صندلی کشیده بودم و حالا آن را جزء املاک خودم می دانستم و مهمتر از همه ترس از آینده جرات و جسارت این ایثار رو از من گرفت، ترجیح دادم سکوت کنم. آن دو پیرمرد سالخورده از وضعیت این مرد دختر به دوش گله می کردند، یکی از آنها که فقط چند دندان برای اش باقی مانده بود با صدای بم و قوی گفت " یادمه اون وقت ها که هنوز معرفت و لوطی گری بود تا یه بزرگتر سوار اتوبوس می شد سریع بلند می شدیم و جای خودمون رو بهش می دادیم، اگه یک مریض و دردمندی می دیدیم همه به دادش می رسیدیم. حالا جوان های امروزی اصلن این چیزها رو مراعات نمی کنند اصلن این حرف ها حالی شون نیست". اون یکی دیگه سرش رو تکون داد و با ناراحتی گفت " زمونه، زمونه، دیگه اون ارزش ها رفته آقا، چقدر واسه پدرها و بزرگترها احترام قائل بودیم. گذشت، امروزه هر کی به فکر خودشه". به یاد حرف ها و رفتار پدرم افتادم هر وقت یه سالخورده و یا یه مریض را می دید سریع یک صندلی خالی می کرد و بعد از این حرکت بشر دوستانه نگاه معنا داری به اطراف می کرد و از اخلاقیات و احترام گذاشتن به بزرگترها کلی پند و نصحیت یادم می داد.

حالا من در وضعیتی قرار داشتم بین خواستن و نتوانستن، از دست دادن و بدست آوردن، شرایطی بین دو اصل، دو نسل و بودن در برزخی که هر سمتش دشواری ها و انتظارات سخت خودش را دارد. شرایطی که نمی دانی، چه کاری درست است؟ و چه کاری را باید کرد؟.  در کتاب ها خوانده ام که ایثار و گذشت سخت است و رنج دارد اما پس آن سختی زیبایی هست که لذت آن در هیچ عملی قابل تصور نیست و آدمی را به آرامش می رساند. ولی این را به تجربه آموختم که من مال این حرف ها نیستم، قدیس نیستم، منجی نیستم به ایده آل ها و انسان های کاملی که در کتیبه ها نوشته اند نرسیده ام، آدمی هستم در موقعیت خودش با ضعف ها و ناتوانی های که در یک انسان عادی وجود دارد. در همین اوضاء و گفتگوی درون و برون، احساس و منطق، باورقدیم و واقعیت کنون بودم که دستی شانه ام را نواخت و ذهن من را از این تصورات و مفاهیم بیرون آورد، نگاهی کردم، همان جوان بغل دستی و خوش لباسی بود که هنوز موبایل در کنار گوشش داشت، گونه هایش سرخ تر شده بود، لبخندی زد و با حسی از شادمانی گفت " آقا نمی خواهی پیاده شی، به ایستگاه آخر رسیدیم "    

بالا رفتن

باید بروم، باید برسم، باید از این جاده طولانی و شیب تند کوهستانی عبور کنم و به بالاترین نقطه این قله برسم!. از کودکی آرزوی فتح این قله را داشته ام، آن روزها برایم بزرگ و دست نیافتنی بود و امروز این اشتیاق کهنه دوباره در من زنده شده است. هر چند نسبت به گذشته کندتر و البته کمی چاق تر شده ام، اما دلم خوش است که به خودم بگویم " امروزه هر گامی که برمیدارم آمیخته ای از دانش و تجربه است. دیگر بازی روزگار مرا فریب نمی دهد!". شاید همین حس بزرگ شدن و دانستن است که وادار می کند قیافه یک فیلسوف و عارف را بگیرم، گاهی دمی بزنم و اشتیاقی بر پا کنم تا از تماشای پرنده ای وحشی پرواز را بیاموزم و یا از اتصال هزاران شاخه عریان درختان فصل سرد به تنهای ساقه بی اندیشم و اینقدر در امتداد آن پایین بروم تا ریشه را در خاک احساس کنم. تماشا کردن به سبک شاعران و محققان وقت گذرانی خوبی است این را زمانی فهمیدم که بدون اینکه متوجه شوم خود را روی نوک قله دیدم و بی اختیار فریادی از شوق و افتخار سر دادم که " موفق شدم، رسیدم، قله را فتح کردم". و بعد از نفسی عمیق به خودم گفتم "چقدر خوشبخت ام"!.

 ازاین بالا، از این نوک قله، دنیا طور دیگری است. از این بالا می شود تمامی جاده های که به قله وصل می شود را یک به یک شمرد. می شود تصویر شهر کوچکی را دید که خانه هایش کوچکتر از قوطی های کبریت اند وچوب کبریت های درونش آنقدر کوچک اند که اگر اصطکاکی هم باشد شعله ها ناپیدا است، از اینجا گوش دیگر توانایی شنوایی فریاد خودروی که در خشم خودرو های دیگر گرفتار شده است را ندارد، در اینجا بوی کباب همسایه و پیتزا فروشی سر خیابان اشتهایت را نوازش نمی دهد. از اینجا همه خوبی ها و بدی ها، همه زیبای ها و زشتی ها و همه تصورات و تصمیم ها  در دشتی بزرگ گم شده اند، دشتی که می گوید " شهر، تو چقدر کوچکی"!.

پس از مدتی کوتاه، این شادمانی فتح کردن و رسیدن ها می گذرد. زمان شرایط جدید و این دید تازه را برایم عادی می کند. چقدر زود ذوق آدمی به پایان می رسد. دیگر این بالا مطلوبیت گذشته را ندارد. دلم یه جوری شده است، دلم برای پایین تنگ شده است. به خودم می گویم "حالا دیگر چه می خواهی؟ حالا دیگر چه مرگ ات است؟ چرا آرام نمی شوی؟". چرا آدمی وقتی به آرزوهایش می رسد دیگر خوشحال نیست. چرا آرزو میمیرد!؟.  دیگر اینجا برایم جذبه گذشته را ندارد، دلم می خواهد پایین بروم، برگردم، بروم خانه، به همان وابستگی های که به آن عادت کرده ام. به خودم که میایم  می گویم "چرا؟ چرا پس طی کردن این همه راه، این همه سختی باید بازگردم. چقدر بیهوده است بالا رفتن ها". دیگر حرفی برای گفتن ندارم ساکت می شوم چیزی از درون هست که امید و وعده "بی فایده نیست، بی فایده نبوده است و... " همانند یک آواز سر می دهد.

باید بروم، اینبار باید پایین بروم. پایین رفتن حکایت خودش را دارد. 


دیدار

          

در هوایی سرد و بارانی و در آسمانی انباشته از ابرهای سیاه وسفید مریخ بدون توجه به تمامی الهه ها به سمت زمین در حال حرکت بود، ونوس سالها در انتظار این روز مهم و سرنوشت ساز لحظه شماری می کرد و حالا چهره مصمم مریخ در نگاه معصوم و زیبای اش منطبق شده بود.

"سلام"

فقط یک کلام، بعد سکوتی آمد از جنس ناشناخته ترین وحشت آدمی. ونوس لبخندی زد و چتر آبی اش را گشود. در زیر آن گنبد کوچک و از حرارت تنفس آن دو، اقلیمی پدیدار شد که از قطرات باران مه سفیدی بلند شد و عطری از تنشان برخواست که ساکنان آن آبادی بی اختیار سرشان را بلند کردند و با نفس های عمیق شان تن را از پرانا جلا بخشیدند و مستانه در رقصی با ضرب آهنگ تند قلب شان شرکت کردند.

آن دو، قدم های محکم و استوارشان را در دوست داشتنی ترین لحظات  با هم بودن بر می داشتند و با هر قدم موجی از زیباترین و محبت آمیز ترین رنگ ها را در آسمان پخش می کردند. پرنده ای آواز می خواند، درختی که فقط دو میوه نوبرانه بر شاخسارش داشت به معصومیت خاک امیدوار شد، سبزه های کناره کوچه که آدمی آن را علف های هرز می خواند به زیبا ترین سبزه های روی زمین مبدل شدند. مردی که روزی خانواده اش را در چسباندن آجر به سیمان می دانست خدایش را از ته دل شکر کرد. مادری که سبد اش را به سختی حمل می کرد برای دیدارفرزندان شتاب برداشت. شاعری که در لکنت قافیه شعراش اعتراض می کرد بهترین بیت دیوانش را سرود.

لحظاتی در زندگی هست که همه چیز زیبا و شاعرانه می شود و از من و تو ما پدیدار می شود، چیزی به نام عشق تجلی پیدا می کند و آن گاه از میان دو نگاه نوری عبور می کند که سیاهی چشم را به سبزینه گی بهار پیوند می زند. در آن لحظات است که آدمی با تمامی وجود درآسمان اش رها می شود و در اوج پرواز اش طعم شیرین ترین، خوشمزه ترین، تازه ترین، پاک ترین و معصومانه ترین نوبرانه را می چشد. لحظاتی تکرار نشدنی، لحظاتی فراموش نشدنی و تصاویر ماندگارخلق می شود. در لحظاتی که خطوط کف دست بر نیمه دیگر ات منطبق می شود و از امتداد بی نهایت خطوط احجامی که درهیچ صورهندسی تاکنون به تصویر کشیده نشده است عبور میکند ما به آن جایی می رسد که فقط فرشتگانی هستند که در دلشان هیچ خطی نیست، هیچ ربطی نیست، هیچ دلیلی نیست و آن وقت است که می توان از ابرهای سیاه و سفید عبور کرد، حتا می توان از سخت ترین قواعد و قوانین هندسی تو در توی جغرافیای سرزمین آدمی  هم گذر کرد،

این لحظات چقدر کوتاه است و زندگی چقدر زود می گذرد. می دانم یک روز خواهد آمد که تاریخ الهه طوفان را خواهد  فرستاد و تمامی عمارت و رویاهای که با دست و قلب ساخته شده است را با خود خواهد برد و دوباره ما، من می شود او می شود، تو می شوی و لبانت تلخ می شود و بی اختیار به تازه ترین شیرینی های و شکلات های  بازار پناه خواهی برد.

اما، نه، باید باور کرد، باید ایمان آورد که دنیا همیشه زیبا و شاعرانه بود، هست و خواهد بود.باید ایمان آورد که می شود گنج را در ویرانه ها یافت، می شود در هرزگی سبزه های کنار جدول هم زیبای را دریافت، می شود در تنهایی آواز پرنده ای کوچک بهترین شعر را سرود، می شود در سیاهی چشم کودکی معصوم رویاهای رنگی را به تصویر کشید. می شود عشق را با تمامی وجود لمس کرد و گفت "زندگی زیباست"


چه کسی می داند؟

در حال تماشای تصویری از رویا و آرزوهای خود بودم، هیجانی آغشته از شوق، لذت و البته ترس از آینده  تمامی وجودم را تسخیر کرده بود، حواس پنجگانه در یک خیال محو شده بود، اگر در آن لحظه اتفاقی می افتد نه خودم می خواستم و نه اصلن می توانستم آن وضعیت را ترک کنم. وضعیتی که آدمی را غافل می کند از هر چیزی  که ممکن است به او نزدیک شود و امنیتی که با هزار زیرکی و تجربه برای بودن خود ساخته است را در یک آن ویران سازد. اما نه، همیشه این طور نیست، گاهی ممکن است باعث و بانی رشد و فهم او شود. چه کسی می داند؟

دستی از پشت سر چشمانم را گرفت، زبری انگشتان و سنگینی  کف دست ابر زیبا و سفید خیالات را تکه تکه  کرد. مغز با سرعتی باور نکردنی از روی مشخصات کف دست خاطرات گذشته را ورق زد و چهره تمامی افرادی که در طول زندگی ام بودند یک به یک از جلوی حافظه عبور کردند. زیرهرعکس برچسبی از مشخصات به همراه تصوری ازاحساس نهفته است. چه زود فراموش و کهنه می شود عکس ها به موازات فرسودگی من و چه آدم های نمایان می شوند از پشت این غبار گذشته. وه، چه آدم های در زندگی ام بوده اند آدم های خوب، بد، زشت. آدم های که به ناحق نارو زده اند، دروغ گفتند و مرا به نیستی بردند و چه انسان های شریفی که از من حمایت کردند، نوازش کردند و مرا به هستی خود هدایت نموده اند. اما نه، شاید تمامی این صفت ها زاییده تصورات باشد در حد دانایی من. چرا نمی شود فهمید چه کسی خوب است و چه کسی بد!؟ چرا نمی شود فهمید آن کسی که به ظاهر بد است در اصل خوبی است برای رسیدن من به بلوغ، کمال و رستگاری و آن خوب چه راحت مرا محدود کرده است به خوش بودن در ظواهر و صورتک های تکراری؟. چه کسی می داند؟   

صدای در کنار گوشم پچ پچ می کند: "سلام، سلام، اگه گفتی من کی ام". صدایی همراه با شوق و محبت که مختص فقط همان لحظات اولیه دیداراست. جرقه ای کوتاهی از رسیدن دو آشنا. شاید برای ما ایرانی ها که می گویند احساسی تر هستیم هیجان انگیزترهم باشد!. فشار دست بر گونه هایم بیشتر می شود. استرس جواب ندادن به سوالات و حل نکردن معما همیشه از دوران کودکی تا به حال در من بوده است. اینبار ذهن با شتابی بیشتر به حرکت می افتد، این بار می خواهد از روی صدا هویت ناشناخته ای را تشخیص دهد.  چه کسی به دفتر کارم آمده است؟ کیست که آنقدر نزدیک است؟ آنقدر صمیمی؟ آنقدرمشتاق؟ و ....

دیگر در این محدوده سنی حوصله فکر کردن، انتظار و بازی های بیست سئوالی را ندارم. سعی می کنم ظاهر خندانم را حفظ کنم و با لحنی از عجز و خواهش بگویم " نشناختم، حافظه ام ضعیف شده است، خیلی مشتاقم بدانم کیستی!؟" سعی می کنم دستهایش را باز کنم خودش هم با کمی ناز کمکم می کند. سر که بر می گردانم چهره اش نمایان می شود، از دوستان و همکلاسی دوران دبیرستان بود، بیشتر از ده سالی می شود ندیدم اش، چهره اش زیاد تغییر نکرده ولی برای خودش مرد بزرگی شده است، دو تا بچه دارد و به تازگی دکترای اش را گرفته، ما دو نفر دوست های صمیمی بودیم، در مشکلات یار و یاورهمدیگر بودیم. شخصن علاقه زیادی به او داشتم، او برای من فردی دوست داشتنی و جزء آدم های خوب درجه بندی شده بود.

خیلی حرف ها و خاطرات برای گفتن داشتیم. گفت و گو از خاطرات شیرین مدرسه، دعواها، مسخره کردن ها  شروع شد. به دنیای کودکی خود رفتیم و برای انجام بازی گوشی ها واعمال مان هزار دلیل و منطق می آوردیم. درلایه های گفتار وعقایدیش عقلانیتی بود که از او مردی پخته، بالغ و روشنفکر را برای من نمایان می ساخت. نشان می داد به طول دانش، علم و مدارکی که در این مدت کسب کرده ارتفاعی از بینش، خرد و معرفت را هم پیموده است.

گفت و گو طولانی شده بود، به خانه دعوت اش کردم. جواب داد " در فرصتی دیگه مزاحم می شوم". آخرین لحظات ملاقات بود که دستم را به محکمی گرفت و گفت " یادت هست در آزمون استخدامی.... شرکت کرده بودیم".  15 سال از آن ماجرا می گذشت ومن فراموش کرده بودم. ادامه داد " اون موقع نمره اول رو تو اوردی ولی در مصاحبه و گزینش رد شدی، اون روز باعث و بانی رد شدن تو من بودم، با نفوذ و قدرتی که یکی از بستگانم داشت بجای تو من رو معرفی کردند، خیلی وقته  که می خواستم بهت بگم، اعتراف کنم، عذاب وجدان داشتم، اما جرات اش رو نداشتم، نمی توانستم، تو یکی از بهترین دوستام بودی، در خیلی جاها کمکم کردی ولی وقتی در شرایط بودن و نبودن و انتخاب قرار گرفتم حس خودخواهی و نفع گرائی من، تو رو قربانی کرد. پیش خودم می گفتم  اون که وضع مالی خوبی داره، تازه استعداد و هوش اش هم بهتره از منه، می تونه بره یه اداره دیگه قبول بشه، یا یه شرکت خصوصی تاسیس کنه، تازه می تونه بورس تحصیلی هم بگیره، حالا یه پاپوش کوچولو که ایرادی نداره و ..."

حرف هایش ادامه داشت ولی گوش هایم دیگر نمی شنید، حواس پنجگانه ام  در تصوری جدید دوباره محو شده بود، ذهن داشت تمامی فرضیه ها، تئوری ها و تجربه ها را کنار هم می چید. افکاری که به من می کفت "چه آدم های خوبی که نمی دانستی در اصل دشمنانت هستند، گرگی با لباس گوسفند، راهزنی که چمدان ات را و تمامی توشه ات را خالی کرده است، کم نبودند آنهای که مسیر حرکت ات را کج کردند،عوض کردند و متوقف. اما نه، شاید همه این ها لازم بود! چه کسی می داند آدم خوب و بد کیست؟ چه کسی می داند کدام اتفاق درست است؟ چه کسی می داند کدامین راه درست است؟ چه کسی می داند سرنوشت چگونه و توسط چه کسی رقم می خورد؟ چه کسی می داند؟

فشار دست هایش محکم تر و گرم تر شده بود. احساس شرمندگی می کرد اما مثل آدمی که باری از دوش شان افتاده احساسی از  رهایی و خوشحالی داشت.

از اعتراف دوستم ناراحت نشدم برعکس حسی از سبکی، رهایی و خوشحالی در من ایجاد شده بود (نکند اینها نشانه عاشق شدن است!) با خوش روئی و لبخند گفتم " بی خیال، از این ماجرا خیلی وقته گذشته، آره یادم هست اون موقع ها در به در دنبال کار می گشتم، خیلی جاها رفتم به خیلی ها رو زدم ، خواهش کردم، التماس کردم، خودم رو کوچیک کردم ولی نشد که نشد. ازهمه چیز و همه آدم ها شاکی بودم، شاید اگه اون موقع می فهمیدم با همین مشت می کوبیدم به صورتت. اما امروز به این چیزها فکر نمی کنم، برام این مسائل اهمیتی نداره، سعی می کنم دنیا رو همان طوری که هست بپذیرم. توهنوز، دوست خوب من هستی و خواهی بود. ای کاش کمی از شجاعت تو در من هم ایجاد بشه، شهامتی که به من توان بده ، نیرو بده که بتونم بروم  پیش همه اون هایی که در حق شون بدی کردم، زانو بزنم و ..."