تبليغاتX
به همین سادگی

       مدتی است، همه چیز برایم خسته کننده و ثابت شده است، در طول عمر کوتاه بارها و بارها به این حالت، به این کسادی و به این گشادی رسیده ام، حالتی بین نخواستن، بی قراری، تشویش و اضطراب، وضعیتی از جنس نمی دانم چیست، فقط می خورد، فقط تن را می خورد، گوشت را می سوزاند و از همه مهمتر و شاید وحشتناک تر افکارم را و....

     ذهن، انباری شده است از کارهای نیمه تمام و مشغولیتی تکراری، آنچنان که تواناییم را به پایین ترین سطح یک انسان نما تنزل داده است!.

     خواب، این همدم و یاور همیشگی آنچنان از من گریزان شده است که دیدنش برایم آرزو. این روز ها چه چیزهای و چه تمایلاتی برایم آرزو شده است.

     ذهن خوانی، آن توانایی که همیشه برایم چیزی پر ارزش و باعث بالیدن و فخر بود، حال این روزها خود در چرخه ای از تکرار و روزمرگی آن چنان گرفتار و دچار آشفتگی شده  است که کار و زندگی فقط شده است خوردن، خود آزاری، چزوندن دیگران، اعتراض و البته بازی با پسرم. انگار این بازی گوشی ها و اینگونه لذت ها در وجود من است. انسان چقدر ضعیف است، چقدر زود بر می گردد به اصل خویش! حال اصل چیست را نمی دانم ولی برای من که اصلی نیستم اینگونه تعریف می شود اینگونه تعریف می شود...!

     هفته هاست به غیر از چند صفحه از یک کتابی مزخرف چیزی نخوانده ام، مقاله ای ننوشته ام و حتا نگاه هم نکرده ام. اگر نگاهی هم کرده ام معنی دار نبوده است هر چند منظور دار بوده است!

 و سر آخر مث همیشه افسوس، حسرت و فریاد، آه،

      چگونه می گذرد، چه بطالتی، بخصوص برای من، برای منی که این همه حرف ها زده ام، برای منی که می دانم، برای منی که با تمامی وجودم تجربه کرده ام. سخت است که جور دیگر باشی، اعتراف می کنم، از پوست این همه انکار می خواهم بیرون بیایم، بپرم، می خواهم به روزهای قبل برگردم، به همون روزهای که می نشستم زیر سایه درختی بزرگ و انسانیت پنهان شده در بطن زمان، بی اندیشم، نگاه کنم به این دنیا و هر آنچه می شناسم و هست خلقت، رو در روی خدا. بنویسم از درونی ترین احساس. گوش کنم به صدای شب و زمزمه های موجودات، و  پرنده ای که می گذشت. می خواهم برگردم. بازسازی کنم، برسم به اصل وجودی خود، هر چند اصل را نمی دانم ولی می خواهم حرکت کنم، باشم. دیگه از این همه گریزان بودن خسته شده ام، از انسان نما بودن، از این همه بازی های رنگارنگ و ....

باید جمع کنم

دور انداختنی ها را بریزم

کنار بیایم با خود، با من

با همه آن چیز های که می شناسم، که می شناسند

باید بسپارم، ایمان بیاورم

و از این همه باید ها بگذرم

و انسان باشم.


+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391ساعت 22:27 توسط کامران |

دوباره خواهم آمد، دوباره خواهم نوشت.

یه روزی میاید، یه روزی می شود،

 یه روزی از دوباره ها خواهم گذشت. از شدنی های این اعداد، از این همه توجیه سرگردان، از منطق هیجان انگیز دوباره ها و چند باره ها، از تردید و شاید هم از دل فریبی دیگران!

آخر خواهم گذشت، از من، از پشت هزاران دیوارک های موهوم. از آن چه که نمیدانمش کیست، از آنچه نمی شناسمش چیست.

به یک باره خواهم نوشت، به یکباره بذری که سالهاست راکد، مفلوک و افسرده در تل انبار مدفون این همه خاک بر جای مانده از سلول های تن و جان، این همه کاغذ های بی مفهوم پر شده در گودی چشم  و  صد البته آن و این همه افکار پریشان بر جای مانده از حس و بیان. سر باز خواهد زد. و این بار دیگر بلند خواهم شد. فریاد خواهم زد !

و ... اینک این بذر حماسی و مضحک بیرون زده از خاک. از خاک آلوده و بیمار، چه برای آسمان دارد؟

آسمان آبی است. زندگی زیباست. همه چیز خوب است و همه چیز .....

 

 

+ نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 21:13 توسط کامران |

دوازده سال گذشت، دوازده سال از آن شبی که حمام پدر طولانی شد، پدر آرام، تنها در کف حمام مُرده بود. شبی که با چشایی گریان و با شتابی غیر ارادی تقلا می کردم، تنفس می دادم، قفسه سینه می فشردم، داد می زدم، دعا می کردم تا پدر احیاء شود گذشت. لحظاتی است، هر کاری می کنی تا آن اتفاق شوم رخ ندهد. اما دیگر دیر شده بود. پدر انگار باید همان شب  و در آغوش من میمرد. پدر، سالها بود محروم از آغوش گرفتن های فرزندانش بود. پدر خیلی سختی کشید، در یکسالگی مادرش را از دست داد. او کار می کرد، او تقلا می کرد، دعا می کرد و امیدوار بود تا شش فرزندش را با کمترین حقوق کارمندی بزرگ کند. حالا به جز مادر هیچ کس در خانه نمانده بود. من، به عنوان آخرین فرزند خانواده اگر آن شب نحس هم بودم به خاطر  مرخصی بود.

خیلی وقت پیش ها می دانستم اتفاق می افتد. از همان شبی که شیر  تنومند از داخل حیاط خانه نعره می کشید و خانه چوبی ما می لرزید می دانستم. مادر شجاع بود، مادر گوسفندی که خود قربانی کرده بود را به شیر داد تا تکه های گوشت به مسجد بنی هاشم برود و در جلوی دید آدمی زاد به کلفتی گوشت و پوست افزوده شود. بله، خیلی وقت پیش ها می دانستم. اما هیچ وقت نمی دانستم از دست دادن ها یعنی چه؟ نمی فهمیدم مرگ یعنی چه؟ درک نمی کردم پدر بودن یعنی چه؟ در آغوش گرفتن فرزند را حس نکرده بودم. همان طور که نمی دانم چرا آن همه کلاغ بر تنه چنار چنگ می زنند، آویزانند و دارن پوستش را با بی شرمی فاسدشان می کنن. درخت مظلوم است، درخت عریان است، دارد از ریشه می لرزد.  این ها را می بینم. این ها را می دانم. اما نمی فهمم. شاید باید خیلی زمان ها بگذرد. شاید باید پوست کنده شود، تن عریان شود، جسم بمیرد، آدمی قربانی شود، قربانی دهد، یتیم شود. در حسرت یک آغوش بماند. در فقر یک نوازش افسرده شود. پدر شود، هیچ شود، سنگ شود، صبور شود، زیر پای هرکس و ناکس له شود، تکه های وجودیش به تاراج رود و سر آخر این همه زخم ها و خود زنی ها، تنها بماند با دردش با خاطراتش و آن همه لرزش از پس هیچ بودن ارزش!

اما این همه درد، که آدمی را بیدار نگه می دارد در سطح نمی ماند، کیفیت ذهن به گونه ای است که بر مدار قوانین خود حرکت کند، خود را با  آنچه که هست وفق دهد. با شرایط هماهنگ کند، درد از دست دادن ها را فراموش کند. این ماهیت ذهن است، او آرامش می خواهد، او خودش را خیلی دوست دارد. خودپسند است، خود خواه است و این شناخت باعث شده دیگر نگران خود نباشم، به او اطمینان دارم، ایمان دارم، کارش را خوب بلد است و من، امشب را آسوده می خوابم.

امشب 5 مرداد است. دوازده سال از مرگ پدر گذشت از آن شب سخت. از آن شب شوم، از آن روزی که با صدا لا اله الا الله پدر از دوش ما به خروارها خاک مدفون شد. از آن  روزهای که من، خواهرانم، برادرم، بستگان، دوستان و بیشتر از همه مادری که در غم از دست دادن شوهرش گریه  می کرد، اشک می ریخت، نماز می خواند می گذرد. مثل خیلی چیزها که می گذرد و چقدر پر تلاطم است، تلخ، وحشتناک است و ضعیف است اعماق درونیم؟  

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم مرداد 1390ساعت 11:33 توسط کامران |

      اگه این ترس نبود خیلی کارها می کردم، خیلی ها رو می بخشیدم، به خیلی ها عشق می ورزیدم، خیلی چیز ها می نوشتم، خیلی جاها می رفتم و از تماشای خیلی چیز ها لذت می بردم. خیلی شغل ها تجربه می کردم، با خیلی از آدم ها رفیق می شدم و .... همیشه، این ترس مثل یه حجاب مث یه دیوار جلوی حرکت، جلوی دیدم رو میگره.

        تو همین پارگراف خیلی، خیلی گفتم. انگار خیلی زور اومده، خیلی عقده دارم، به خیلی ها دل بستم، به خیلی چیز ها، انگار خیلی را فدای مصلحتی کردم که  اصل و نسبش، اساس و بنیادش ترسی است که سالها در درونم جا خشک کرده، شاید هم از ازل بوده! کی میدونه؟

       تا زمانی که می ترسم چیزی به نام عشق وجود نداره. چیزی به نام اوج  وجود نداره، همش گذرا است، تظاهر ه، نمایش ه، هوس ه و هزاران ه دیگه.... مث ها ها ی که پارگراف اول رو پر کرده . 

     این چند وقتی خیلی از ترس نوشتم. سه، چار، پنج صفحه، صحنه، خاطره، تجربه. از فریب هایش ، از توجیه هایش ، از راههای نفوذش، از پیچیدگی ها و هویت های مرموزش. از ترسی که در لایه های نهفته من، تو و ما وجود داره. اما همه اینها تجربه منه، ترس منه، ‌‌گفتنش فایده ای برای کسی نداره

این هیولا رو برای خودم نگه می دارم! می دونم زندگی معمولی دارم و در اصل همه خیلی ها  my fault

+ نوشته شده در جمعه سی و یکم تیر 1390ساعت 13:13 توسط کامران |

      چه به خواهم، چه نه خواهم زندگی جریان دارد. هر مقطع، هر لحظه آن آمیخته ای است از شکست و موفقیت، اشک و لبخند، سقوط و صعود، نفرت و عشق و هزاران هزار کلمه متناقض نمایی دیگر. تا هستی هست همه این ها هست، باهم است، درهم است، پیچیده است و جدا نشدنی. برای من که این جور بوده. سیالی درحال تغییر، شدن، رفتن و گذر. موج می آید و موجی فروکش می شود. خیال می آید و ماجرایی فراموش می شود. آنچه می ماند خاطره انبار شده ای است در حافظه و تجربه ای که در مدار ماهیت ذهن نصب می شود. چه به خواهی، چه نه خواهی به ازای هر فریم عکس، هر دسی بل صدا، هر تصور احساسی که در شالوده ذهن ثبت و پرداخته می شود. صورتی چروک می شود، موی سپید می شود و خطی زیر پلک نواخته می شود. این را آینه خوب می داند و آن صدای آشنا و دلفریبی که می گوید "چقدر با تجربه تر شده ام، چقدر عاقل تر شده ام، چقدر پخته تر شده ام" و به عوام مزاجی می گوید "موهایم را در آسیاب سفید نکرده ام".

تجربه به جز واژه سنگین و گول زننده چه می داند؟ کهنه، احساس امروز را چگونه می فهمد؟ گاه، تصور می کنم یکی از زندانی های غار افلاطونم، زنجیری از وابستگی ها، سایه ها، پژواک ها، داشته ها و تعصب ها به بندم کشیده اند. گاه، اگر برحسب اتفاق بند اسارت شل شود و یا زنجیری از اتصال پاره شود با هراس و تعجیل دوباره به سراغ همان صندلی می روم که مرا به دنیای قراردادهای که از کودکی ام بسته اند می نشاند. گاه، خوشحالی و ذوق ناپدید شدن سایه را به گمان برخورد نوری عمود می پندارم. چقدر خوب بود، اگر شعاع آگاهی می توانست سایه های که بر فراز دنیای من جریان دارد را هم ببیند.  

 می خواهم در آستانه شدن و بلوغ گام بردارم. می خواهم به انتظار پیامی از آسمان، گوش تیز کنم. به اشتیاق تماشای نور، چشم وا کنم. به هیجان پرواز، ذهن هوشیار کنم. می خواهم از میان بندها و لایه های کهنه و بهم بافته شده من، تو و این دنیایی درهم طنیده عبور کنم. می خواهم در جست و جوی رها بودن، به جایی بروم که سایه ای بر سایه من سنگینی نکند. می خواهم از مرز" چه به خواهم، چه نه خواهم " به سرزمین "می خواهم ها و نمی خواهم ها " حرکت کنم. مصدر خواستن را به بن خواه پیوند زنم! و در حضور سایه ها  گذر کنم.

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم خرداد 1390ساعت 21:24 توسط کامران |

     در سکوت و سکونی عجیب، بودا، زیر سایه درخت نشسته است. شاگردان ِ بی تحرک، منتظره حرکت مریداند. باد، تکانی به خود نمی دهد. پرندهِ بال خسته، ناخن به منقار می کشد. مورچه، بی خیال از سازمان منظبت اجتماعی خود بر پهنه آن نقطه کوچک لمیده است. و خر. خر، گیج و مبهوت از این همه سکوت و انتظار علف نشخوار می کند. سکوت مطلق است، از آن دسته سکوت های که در هر لحظه امید می رود دریچه ای در بالاترین طبقات آسمانی باز شود و بسته ای باور نکردنی از زیباترین و بدیع ترین مکاشفات، بر سرِ یکی از بینهایت انسان های روی زمین فرو ریزد.

      اما بودا، بدون توجه به حرف من و هر راوی فضول دیگری، در حال مراقبه است. آن لحظه استثنایی و بیاد ماندنی، فرا می رسد. بودا، یهو با تمامی نیرو می پرد با دست چپ بشکنی می زند و با هیجان و شوقی عجیب در حالی که تن ضعیف و استخوانیش را میمالد داد می زند:" یافتم، یافتم !" شاگردان سراسیمه به طرفش هجوم می برند و با حرص و ولعی از شوق دانستن می گویند" استاد، استاد، چه شده است؟ چه را یافتی؟ به ما هم بگو".  بودا سری تکان می دهد و با لحنی مطمعن می گوید: " اساس دنیا رنج است. زاییدن ما رنج است، پیری رنج است، بیماری رنج است، مرگ رنج است، از عزیزان دور بودن رنج است، به آرزوها نرسیدن رنج است. اندشیدن رنج است و اینکه شما در انتظار اندیشه های من می نشینید هم رنج است."  

      همه این وقایع  وقتی اتفاق افتاد که بر اثر خستگی و افراط در روزمرگی های روزگار و آن حرارتی که نمی دانم چرا تن و جانم را می سوزاند، خودم را داخل وان حمام آب سرد دیدم. شاید می خواستم برای لحظاتی خودم را ساکت کنم، فراموش کنم. ولی مطمعنم می خواستم برای لحظاتی نفس نکشم، می خواستم افکار پریشان را در سکوت و زلالی آب پاک کنم، سرد کنم، غرق کنم، خفه کنم. به تجربه آموختم، باید از خیلی چیزها بگذرم تا به خیلی چیزها برسم. اما این جسم ترسو، این دم و دستگاه و تشکیلات تنفسی، این سلولهای منفرد کوچک من، انقدر حقیر اند، انقدر ضعیف اند، انقدر جزئند که نمی توانند کلیت را ببینند. آنها نمی دانند وجود من دلیل بودنشان هست. آنها در حد شعور خود و به هدف زنده ماندن و برای بقای خود، دست و پا می زنند و کلیت را با شتابی فراوان از آب بیرون می کشند. و من در حالی که مثل آدم های تازه نجات یافته به سختی نفس می کشم، با آن حال خراب و بی رمق با پر رویی می گویم" یافتم، یافتم. دنیا همه اش رنج است. من محکوم به رنجیدن ".

      سرم بالا می رود، چهره عبوس و خشک شوپنهاور جلویم می آید، به زبان آلمانی می گوید" ای حیوان با شعور! دنیا سراسر درد و رنج  است، هر چه بیشتر بطلبی، تنها رنج خود را افزوده ای. هر چه بیشتر بفهمی بیشتر رنج می بری"

    شکسپیر با لحن یک نجیب زاده انگلیسی به کنایه می گوید: "ای آقای محترم! شاید درد و رنج روزی دوباره بر ما لبخند زند. تا آن زمان آرام باش."

    نیچه با شوخ طبعی و خودخواهی مخصوص به خود می گوید " پسر جان، همین رنج و درد ها است که تو را  بسوی تکامل می برد، به سوی یک ابَر انسان، باید رنج بکشی. "

    پائولو کوئیلو با لحنی حق به جانب و با زبان شیرین پرتغالی می گوید:" ترس از رنج، از خود رنج بدتر است. به دنبال افسانه شخصی خودت باش"

   فردوسی با ناراحتی عبایش را به روی تن خیس و عریانم می اندازد و با لحن حماسی میگوید: " بسی رنج بردم در این سال سی عجم زنده کـردم بدیــن پــــارسی. تو هی می خوانی از آلمانی و انگلیسی "

   گفتم" فردوسی جان، ای افتخار ایران و ایرانی، دارم تحقیق می کنم حالِ روز مرا که می بینی."

   سر تکان می دهد و می گوید:" آری، ای پسر پارسی. دانش ارزش آن را دارد که به خاطر آن رنج بکشی".

      حمام تاریک است و من به دنبال روشنایی میگردم، دستی شانه های مرا می فشارد. با ترس و دلهره می گویم" تو دیگر کیستی؟ به چه زبانی حرف می زنی".

   صدایی پر حرارت و گیرا می گوید " همانی ام که سالهاست کتابم بر روی قفسه کتابخانه ات خاک می خورد، همانی ام که اصلن مرا نخوانده ای، نفهمیده ای، اما بنام من بسیار خود نمایی کرده ای. بقول فرانسوی ها پز داده ای، من شهابم، شهاب الدین سهروردی".

      با ذوق و خوشحالی وصف ناپذیری گفتم"  ای شیخ اشراق، ای هم وطن، ای کسی که نورت دنیا را  روشن کرده است، تو بگو، من چه کنم؟"  

     شیخ در حالی که چراغ حمام را روشن می کرد گفت"جواب در خودتِ، پیش خودتِ، در همان یه ذره نوری که در وجودتِ، در حرکتی که آن زیبا روی شیرازی گفته. و تو هیچکدامش را گوش نکرده ای، الان هم گوش نمی کنی، الان هم تا گفتم زیبا رو ذهنت ببین به کجاها رفته. منظورم ملاصدرا ِ، به سرنوشتی که شرح داده".

      از داخل وان بیرون می آیم، ضربان قلب آرام تر شده، دمای بدن پایین تر آمده، تنم را خشک می کنم، و در گفتگوی با خود می گویم " باید از این درد و رنج ها رها شوم، باید کاری کنم، چرا حرکت نکنم؟"

     احساس سبکی می کردم، احساس پرواز و غروری که می گفت"چقدر آگاه شده ام! چقدر می فهمم! "

         امروز صبح در حالی که روبروی مونیتور نشسته و انگشتانم کارکترهای کیبورد را به هدف نوشتن فانتزی دیشب می فشارد، افکارم به نشخوار انباشته های مغز مشغول است. در ترسیم و تفسیر معنای رنج با شگفتی و حسرت به خود می گویم" چگونه بودا به نیروانا رسید و من پس آن همه ریاضت، و شبی بیاد ماندنی از سکوت و سکون، سرما خورده ام. چطور است بودا به حقیقت و کشف رهایی رسید و من امروز به رنجیدن جسم و آب ریزش بینی مبتلا شده ام". می دانم درد واقعیت است، رنج واقعیت است. ولی حقیقت را نمی دانم. می دانم رنج و درد جزیی از کلیت است، جزئی که کل را نمی بیند و بودنش با بودن من معنا پیدا می کند، رنج کار خودش را می کند به دنبال هدفش می گردد، شاید می خواهد مورد توجه کلیت باشد. شاید می خواهد خودِ نامفهومش را انقدر در گفتار و تصور رویا گونه ذهن نشان دهد تا واقعی بودن خود را به اثبات برساند. ذهن و مغز پیچیده من، بطور غریزی از درد و رنج گریزان است و او را به چشم یک دشمن نگاه می کند، به شکل هیولا ترسیم می کند. هر چقدر پرتره او ترسناک تر، زشت تر باشد، وحشت و ترسم بیشتر می شود. گاهی برای فرار با صدای نی شعار" رنج بیشتر، گنج بیشتر"! را ناله می کنم و گاهی با ضرب تنبک "گنج بیشتر، رنج بیشتر"! را پای کوبی. شاید، شاید بشود این هیولا را در خروار خروار لذت موهوم، دفن کرد. اما احساس، که از درونی ترین جزء من است، خیر و شر نمی شناسد، فقط نجات دهنده است. و در روزی مناسب و به مناسبت های مختلف آن را از اعماق وجود، به سطح می کشاند.

         آگاهی امروز من توان پیچیدن نسخه ای را ندارد، شاید، باید اندیشه دیگران را تجربه کنم، شاید، باید به فلسفه کانت و یا دوباره اندیشیدن دکارت شروع کنم و یا به همان نتیجه دکتر آیدین برسم که "چاره چیست، باید در جستجوی معنا باشیم ". شاید عارفی بی کار و مهربان دست نوازشگر بر سرم کشد. شاید متفکری، تفکرم را عوض کند. اما نه، باید خودم شروع کنم. باید تغییر کنم، باید حرکت کنم. اما از کجا؟


+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1390ساعت 14:27 توسط کامران |

         کوچه، سرشار از بوی بهار نارنج. درختان شهر، مملو از غنچه های معصوم، گل های تازه شکفته و گلبرگ های پر پر شده کف خیابان است. درختی با چهره ای سبز و مهربان، که هنوز چشمانش زرد می بیند و مژه سفیدش را به نشانه بلوغ فِر داده با جذبه ای خیره کننده، مرا شیفته خود می کند. خیلی زود، عاشق می شوم. و به رسم شیدایی در مسیر نسیمی قرار می گیرم که این عصاره زیبایی را از لا به لای برگ های در هم پیچیده و مرموز به نوازش احساس گمشده خاطرات، از شمال به جنوب و تا به اوج آسمان ها پیوند می زند و من در درک معانی او، خویش را در سرزمین بودن، در وجد جاودانگی و در سکوتی ابدی میابم.  

       زنبور، شکوفه را برانداز می کند و بدون توجه به دنیای پیرامون در شهد شیرینش فرو می رود. گل، تکان می خورد، به اوج می رسد و در باروری خود به سرانجامِ پر پرشدن نمی اندیشد. نگاه تند زنبور مرا می ترساند. تجربه درد نیش ها، ترس را صدا می زند، رشته های رابطه پاره می شوند.

       به خودم که میایم، می روم چند کوچه آن طرف تر، در میان پاتوقی که دوستان هر از گاهی جمع می شوند. یکی از انسان شناسی می گوید، دیگری فلسفی جوابش می دهد. یکی از آخرین کتابی که خوانده است می گوید، دیگری فیلم دیشب را تعریف می کند، مردی از تجربه ها میگوید، و زنی از "چرا" ها و "اگر" ها و سخنوری ورزیده که پس از تایید از" اما" شروع می کند. در این بازی مهیج، هر کسی می فهماند که خیلی می فهمد و پاداش آن به اندازه نگاه تحسین انگیز و تعداد سرهای است که بالا و پایین می رود. در این بازی هر چقدر بیشتر گدای کنی بیشتر گیرت میاید. گاهی اینقدر گیرت میاید که دست نوازشگر جمع  تمام کمبودها و خلاء های که در تو هست را برای چند روز سیراب می کند، آن وقت با ذوق و شوق در کوچه قدم می زنی، از بوی بهار نارنج لذت می بری، هر کی را ببینی، با مهربانی سلام می کنی، کودکی را با کلام گرمت نوازش می دهی و شب را در باور این کیف عجیب که خودت نمی دانی از کجا بدست آورده ای می خوابی. آسوده بخواب که منیتت بیدار است!

    بگذریم، احسان با یک شیشه عسل وارد اتاق فکر می شود و در حالی که شیشه عسل را به ما نشان می دهد مثل گویندگان پیام بازرگانی با ذوق و شوق می گوید: "عسل تازه حاجی آباد. جمع شده از بهترین گلهای وحشی هزار جریب". نطق تمام نشده که حسین با اون صدای تو دماغیش جواب می دهد: "عسل، فقط عسل سبلان، این های که می خورید، آب شکر ه ". رضا فرصتی پیدا می کند تا از خواص عسل خوانسار یک عالمه خاطره تعریف کند. درهمین گیر و بیر، من، مثل بچه کوچیک ها و به قولی ندید بدید ها، انگشتم رو فرو می کنم تا ته عسل و در حالی که قطره هایش  روی دست و صورتم چکه می کنند لیس می زنم، و با صدای مچ مچ زیر زبانم شیرینی را مزه مزه می کنم، چه حالی می ده. آره، باید کودک شد تا لذت خوردن رو چشید!

        نشانه ها که میایند ذهن سرگردان و راحت طلب می رود به آرشیو گذشته ها، به قول فرهاد، که دانش کتابیش بیشتر از همه ما است و با گفتن واژه ها بسیار حال می کند، نوعی نوستالژی. خاطره ای که به ذهن می رسد مربوط است به دوران دانشجویی به روزی که پدر احمد کندوهای عسل را از گلپایگان ییلاق کرده بود به باغی درحومه جهرم. خوب یادم هست. بعد درس اخلاق بود، درختان لیمو، تازه به شکوفه رفته بودند. کندوهای عسل با نظم خاصی در محوطه باغ چیده شده بود. داخل چادر برزنتی، نگهبان در حال کشیدن قلیان بود. من، برای جلب توجه حضار، سریع تر از همه، حتا بدون تعارف دیگران شلنگ قلیان را برداشتم و با ژستی از تکبر و توانایی پوک های عمیق می گرفتم، بعد سرم را بالا می بردم و مثل فاتحان نبرد با افتخار آن دود غلیظ و تند را در چادر کهنه و پینه بسته رها می کردم. این افتخار بزرگ، دست به دست ما چند جوان تازه به دوران رسیده می چرخید. قلیان قل قل میکرد و ما غرغر، بلوف به اوج خود می رسید، برای هم دیگر کلاس می گذاشتیم و از موفقیت، آینده درخشان، پارتنر و چیزی بنام عشق سرخ می شدیم، رو سفید می شدیم و می خواستیم هرچه زودتر سبز شویم، انگار دنیا مال ما چند نفر بود(چقدر دلم برای یک گپ کوچک دانشجوی تنگ شده است). نگهبان پیر، بنده خدا، با دهانی باز به لاف های ما گوش می کرد. او هم حرف های داشت، خود را استاد عسل می دانست و با اشتیاق از نحوه زندگی زنبورها سخن می گفت، و از همه مهمتر، با خونسردی و مهارت با همان لهجه ساده و دهاتی در مورد طرز تهیه زغال می گفت: " این گُوله های زغالُ ، توی قِلیان رُو که می بینی، بهترین زغال دنیا  اِ، هر چی بَسوزه تموم نمَشه، پِهن گاو رُو مِگروُن، میذارون تو اَفتاب ُ خشک که شد و...".  در یک لحظه همه جا برای من ساکت شده بود. فقط نگاهی معنادار بین ما چند نفر احساس را تبادل می کرد، تازه فهمیدیم داریم گوی چی رو می کشیم، چند نفری کنار رفتند. من، که بیماری غرور و انکارم قوی تر از دیگران بود به زحمت چند پوک دیگر کشیدم، کشیدم تا گو خوردن هایم مثل همیشه تکمیل شود. حالم خیلی بد شده بود، دلم می خواستم هر چی خوردم بریزم روی احمد و هر کی که می شناختمش، تا چند روز دهانم مزه گو گرفته بود و ذهن طعم بدی می داد. و حوصله هیچ کس را نداشتم.

       اگر آن روز طرز تهیه زغال را نمی دانستم، شاید، حالم بد نمی شد. و چند روز عصبی و بد رفتار نمی شدم. شاید، اگر از خواص و شیرینی عسل سبلان و چهل گیاه نمی دانستم، عسل حاجی آباد برایم لذیذ ترین، شیرین ترین و شفا بخش ترین باور بود. شاید، اگر نمی دانستم زنبور، نیش می زند، می نشستم از مستی فصل و ادراک و اشراقی که نمی دانم چیست، غزل می سرودم، شاید هم عاشق همان درخت می شدم و سالها در نگاه مهربان او به معنای واقعی عشق می رسیدم. اصلن چرا آدمی باید بداند چی خورده است، چی کشیده است، و یا بداند چقدر مضحک و مزخرف است. وقتی می دانی، وقتی میفهمی، شروع فاجعه است شروع یک عمر سرزنش، و....


+ نوشته شده در یکشنبه چهارم اردیبهشت 1390ساعت 10:53 توسط کامران |